خطب الإمام علي ( ع ) ( مترجم : آيتي )

589

نهج البلاغة ( فارسي )

من در خردى پشت عرب را به خاك رسانيدم و شاخهاى ربيعه و مضر را شكستم و شما از منزلت من در نزد رسول الله آگاه هستيد ، هم از جهت خويشاوندى و هم از جهت حرمت خاصى كه براى من مىشناخت . من خردسال بودم كه مرا در كنار خود مىنشاند و بر سينهء خود مىچسباند و در بستر خود مىخوابانيد و تن من به تن او مىساييد و بوى خوش خود را به مشام من مىرسانيد . گاه چيزى را مىجويد و در دهان من مىنهاد . او هرگز نه دروغى را از من شنيد و نه در رفتارم خطايى ديد . از آن زمان كه رسول الله ( صلى الله عليه و آله ) از شير باز گرفته شد ، خداوند ، بزرگترين ملك خود را شب و روز همنشين او ساخت تا او را به راه بزرگواريها و خصال و اخلاق نيكو برد . من همواره ، چون بچه شترى كه در پى مادر رود در پى او مىرفتم و او هر روز يكى از صفات پسنديده اش را بر من آشكار مىنمود و مرا مىفرمود كه بدان اقتدا كنم . هر سال در غار حراء ، زمانى چند خلوت مىگزيد . من او را مىديدم و جز من كسى نمىديد . روزگارى جز خانه اى كه رسول الله ( ص ) و خديجه و من در آن مىزيستيم ، اسلام را ديگر خانه اى نبود . نور وحى و رسالت را به چشم مىديدم و بوى نبوت را مىشنيدم . هنگامى كه وحى نازل مىشد صداى نالهء شيطان را مىشنيدم . مىپرسيدم يا رسول الله ، اين صداى چيست مىگفت كه صداى شيطان است ، از اين كه او را بپرستند ، نوميد شده است . تو هم مىشنوى ، هر چه من مىشنوم و مىبينى آنچه من مىبينم ، جز آنكه تو پيامبر نيستى ولى تو وزير منى ، تو به راه خير مىروى . من با آن حضرت ( صلى الله عليه و آله ) بودم كه گروهى از بزرگان قريش بيامدند و گفتند : يا محمد تو ادعاى بزرگى كرده اى كه نه پدرانت چنان كرده بودند و نه يكى از خاندانت . ما از تو چيزى مىخواهيم كه اگر بپذيرى و به ما نشان بدهى ، دانيم كه تو پيامبر و فرستادهء او هستى و اگر نكنى دانيم كه جادوگر و دروغگويى . پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) پرسيد : چه مىخواهيد ، گفتند : اين درخت را فراخوان تا از ريشه به در آيد و بيايد و پيش روى تو بايستد . پيامبر ( ص ) گفت : خدا بر هر كارى